|
چقدر بده بینه یه جمع باشی و حس کنی تنهایی. چقدر بده وقتی تو اون جمع هر کی رو نگاه کنی ببینی یه نفرو داره ولی تو تنها هستی. چقدر بده وقتی یه نفرو مثل دوست واقعیت میدونی بعد ببینی به کسی تعلق خاطر پیدا کرده بدتر ازاون وقتیه حس کنی داره یه حس شبیهه حسادت تو وجودت لونه میکنه و تو دلیلشو هر چی میگردی تو خودت پیدا نمیکنی. امروز خیلی از خودم دلگیر شدم آخه هر چی فکر میکنم نمیفهمم چرا دو بار با تمام وجود حسودیم شد ، شاید دلیلش اینه که تمامه آدمایه دوروبرم و تمام توجهشونو واسه خودم میخوام . دوست دارم مثل همیشه بی تفاوت باشه برام : این رفتارا، این احساسا، آدمایه دوروبرم .ولی نمیشه هر کار میکنم بازم یه تعلق خاطر به این آدما تو خودم حس میکنم که نمیذاره بی پروا راه خودمو برمو همیشه بی تفاوت باشم به این چیزا
من
از یک درد بی درمون تو از اعجاز می گفتی من از کنج قفس
اما تو از پرواز می گفتی من از یک چهار
دیواری محدود و کسالت بار تو اما ازیک
فضای ساده و دلباز می گفتی من از یک بغض
مانده در گلوی خویش می گفتم تو اما از طنین
دلکش آواز می گفتی من از یک موسیقی
جانگاه شیون با تو میگفتم تو با من از
صدای روح بخش ساز می گفتی من از پایان یک
عمر سراسر درد می نالم تو از زیبایی
گلواژه ی آغاز می گفتی
نمیدونم میتونم از همه چی یه دفعه دل بکنم یا نه . هر روز صبح که بیدار میشم با خودم فکر میکنم این منم که تو این قسمت زندگی متوقف شدم؟ این منم که ساکن شدم ودیگه جریان ندارم. نه نمیتونه اینجا این مکان و این زمان حقیقی باشه. واقعا" چه به روز زندگی و آرزوهات آوردی و میاری. حس میکنم تنهایی پاک دیوونم میکنه. فکرشو که میکنم میخوام ... نمیدونم دیگه باید بهش عادت کنم .دل سوزی واسه خودم همه چی رو دشوارتر مینه. تو ذهنم تقویم خاطراتمو که ورق میزنم حس خوبی بهم دست میده.صفحه های اول: دوستان .خانواده. خوشحالی. صفحات بعدیش: دوستان جدید . من . تنها . خوشحالی ورق که میزنم : تنهایی رو بیشتر حس میکنم ولی بازم دوستای جدید و خوبی دارم صفحات آخر مال احساس غربته .انگار مسافر زمانم . ولی زمانو متوقف کردم . تنهایی موج میزنه. تنهایی و باز هم تنهایی. چقدر بده دوروبرت پر باشه از آدم ولی اصلا" راضی نباشی از حست. وباز هم خودتو تو تنهاییات غرق شده ببینی!
امروز خیلی ناراحت بود . دیروز بد جوری دلخورش کردم . شاید فکر میکنه چقدر سنگ دل شدم. کاش میدونست چقدر مهمه واسم. کاش میدونست تو چه برزخی دارم به سر میبرم . کاش میدونست ترس از آینده نمیذاره خودم باشم. کاش یکی پیدا میشد میگفت بهم : بابا آینده کیلو چنده الانو بچسب مگه غیر از اینه که امروز آینده ی دیروزه ؟ چقدر تنهام . میدونم اونم تنهاست مثل من . کاش تنهاییامونو میشد باهم تقسیم کنیم. زدنه این حرفا چه سودی داره وقتی میدونم....
چقدر دلم تنگه امشب. فکر کردن به چیزی که اصلا" وجود نداره چه سودی داره آخه . یه احساس پوچ که هر چی سرکوبش میکنی هراز چندگاهی سر باز میکنه یه مانوری میده بعدم ... چرا هیچ وقت به حقیقت نمیرسه ؟ هر بار به این حس نزدیک میشم میبینم فرسنگها ازش دورم. آخه این احساس نمی تونه حقیقت داشته باشه . خیلی تلاش کردم درکش کنم ولی فایدش چی بوده تا حالا؟ خیلی دلم پره این احساس وجود نداره فقط دلتنگیش میمونه واسه آدم میدونم! خیلی سخته به خودت بقبولونی چه حسی داری نسبت به کسی ولی این حس حقیقیه ؟ این حسو میتونی همیشه بهش داشته باشی؟ اونم همین حسو به همین پاکی و صداقت به تو میتونه داشته باشه؟ اصلا" اونم مثل تو فکر میکنه؟ اگه همهی احساست بهش فقط از سر عادت صورت گرفته باشه چی؟ این افکاریه که آدمو میترسونه از نزدیک شدن به این حس!
شبا که از تنهایی می خوای فریاد بکشی وقتی حرفاتو حس می کنی نمی تونی به کسی بگی وقتی هیچکسو امین دلت نمیدونی حس میکنی دیگه میخوای دنیا تموم شه .دنیا دیگه چه ارزشی داره. دنیا رو نمی خوام . باشه مال همونایی که توش خوشن. باشه مال همونایی که حرف منو نمی فهمن . شاید اگه من نباشم واسه این آدما هم بهتر باشه. ولی وقتی یه کم با خودت کلنجار میری یا وقتی که چند روزی تو دپرسی سر میکنیو یه کمم افسردگی میاد سراغت میفهمی اونقدرا هم که فکر میکردی نمی خوای دنیا واست تموم شه شاید بشه به جای اینکه منتظر فهمیدن یا نفهمیدن حرفات توسط دیگران باشی میتونی بیخیال شیو همه چی رو مثل یه کابوس زود گذر بدونی . یه نقاب از جنس بی تفاوتی بزنیو خودتو رنگ جماعت کنی بری قاطی آدما شی اینجور وقتاست که حس می کنی شاید تو یه فردایی که خیلی هم دور نیست خدا یه تقدیر بهتری واست رقم زده شاید تو اون روز بتونی فقط خودت باشی کسی چه میدونه......
امروز میخوام واسه دل خودم بنویسم .دیگه تنهایی روم فشار آورده هر چی به این دل میگم بی خیال مگه تو کتش میره؟ باشه این دفعه واسه دلم مینویسم که میدونم هر چی هست نامرد نیست. چقدر غریبو بی کسه این دلم .راست میگه دیگه چقدر باید حرفا رو تو خودش نگه داره صبرم آخه اندازه داره . چقدر ساده نگهش داشتم که یه وقت کار دستم نده . هر جا خواست حرف بزنه نذاشتم . حالا هم که دیگه بزرگ شده غصه هاش بازم نمی تونه حرف بزنه حتی حرف راست!
|
|