تبليغاتX
آوای دل غزال

آوای دل غزال

حرفهای تنهایی من

یه آسمون آبی

یه دل که همیشه تیرست


یه آسمون پر خنده  

یه دل که همیشه خونه


یه دل اینجا نشسته

تنهاو خستست

خسته از این زمونه .


یه دله غمگین اینجاست

با یک بغل شکایت 


ای کاش امشبم بدون شکایت میگذشت . ای کاش میتونستم بغضمو بخورم و دم بر نیارم .

خدایا میگن بنده هایی رو که خیلی دوست داری بیشتر به صبر دعوتشون میکنی تا یه روزی بهترین نعمتهاتو نصیبشون بکنی ، ولی اون بندت اگه صبر نداشته باشه، اگه نا شکر باشه، اگه نتونه تحمل کنه چی؟

گاهی حس میکنم داری صدام میزنی اونقدر نزدیکمی که کافیه سرمو بر گردونم . ولی وقتی بر میگردم نمیدونم کجایی . کدوم راه رو باید برم تا بهت برسم . کدوم مسیر به تو ختم میشه؟


خستم . خسته از همه ی دنیا . خسته از بودن ها .

این دنیا بدون منم میتونه باشه ،زندگی آدما مختل نمیشه اگه من نباشم . 


خدایا میدونم دارم کفر میکنم . میدونم دارم ناشکری میکنم . میدونم بنده ی خوبی نبودم هیچ وقت برات .


تو ببخش .


+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت0:58توسط غزاله | |

چقدر حسه خوبیه این که ببینی کسایی که اطرافتن به فکرتن .

چقدر قشنگه اینکه میبینی هر وقت نیستی کسایی رو داری که جاتو پیشه دلشون هی خالی میکنن .


چه حسه قشنگیه اینکه ببینی آدمایه دورو برت دوستت دارن و هر وقت به یادت میفتن یه لبخنده کوچیک گوشه ی لبشون ظاهر میشه .

قشنگیه اینا وقتی بهتر خودشو نشون میده که بدونی این حس همیشگیه

این آدما این خالی کردنه جات تو دلشون ؛ این مهربونیا همیشه واسه تو اتفاق میفته .

خدایا نخواه واسه من روزی رو که تنها بشم ، چشامو باز کنم ببینیم دارم حسرته روزای قشنگ زندگیمو میخورم .این که ببینم همه آدمایه دورو برم رفتنو من تنها موندم .

دوست دارم وقتی به گذشتم نگاه میکنم ببینم امروزم قشنگ تر از روزایه قبلمه .

خداجون از مبهم بودنه آیندم این که نمیدونم چند نفر تو آینده نگران حالم میشن وقتی نباشم ؛

چند نفرهستن که اگه کلا" دیگه غزالی وجود نداشته باشه دلشون واسش تنگ میشه!

چند نفر هر از چند گاهی جایه خالیشو حس میکنن .


+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت12:41توسط غزاله | |

چقدر بده بینه یه جمع باشی و حس کنی تنهایی.

چقدر بده وقتی تو اون جمع هر کی رو نگاه کنی ببینی یه نفرو داره ولی تو تنها هستی.

چقدر بده وقتی یه نفرو مثل دوست واقعیت میدونی بعد ببینی به کسی تعلق خاطر پیدا کرده

بدتر ازاون وقتیه حس کنی داره یه حس شبیهه حسادت تو وجودت لونه میکنه و تو دلیلشو هر چی میگردی تو خودت پیدا نمیکنی.

امروز خیلی از خودم دلگیر شدم آخه هر چی فکر میکنم نمیفهمم چرا دو بار با تمام وجود حسودیم شد ، شاید دلیلش اینه که تمامه آدمایه دوروبرم و تمام توجهشونو واسه خودم میخوام .

دوست دارم مثل همیشه بی تفاوت باشه برام : این رفتارا، این احساسا، آدمایه دوروبرم .ولی نمیشه هر کار میکنم بازم یه تعلق خاطر به این آدما تو خودم حس میکنم که نمیذاره بی پروا راه خودمو برمو همیشه بی تفاوت باشم به این چیزا

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت11:14توسط غزاله | |

   

                           من از یک درد بی درمون تو از اعجاز می گفتی

 

                                  من از کنج قفس اما تو از پرواز می گفتی

 

                                  من از یک چهار دیواری محدود و کسالت بار

 

                                  تو اما ازیک فضای ساده و دلباز می گفتی

 

                                  من از یک بغض مانده در گلوی خویش می گفتم

 

                                  تو اما از طنین دلکش آواز می گفتی

 

                                  من از یک موسیقی جانگاه شیون با تو میگفتم

 

                                   تو با من از صدای روح بخش ساز می گفتی

 

                                   من از پایان یک عمر سراسر درد می نالم

 

                                   تو از زیبایی گلواژه ی آغاز می گفتی

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت0:0توسط غزاله | |

نمیدونم میتونم از همه چی یه دفعه دل بکنم یا نه .

هر روز صبح که بیدار میشم با خودم فکر میکنم این منم که تو این قسمت زندگی متوقف شدم؟ این منم که ساکن شدم ودیگه جریان ندارم. نه نمیتونه اینجا این مکان و این زمان حقیقی باشه.

واقعا" چه به روز زندگی و آرزوهات آوردی و میاری.

حس میکنم تنهایی پاک دیوونم میکنه. فکرشو که میکنم میخوام ... نمیدونم دیگه باید بهش عادت کنم .دل سوزی واسه خودم همه چی رو دشوارتر مینه.

تو ذهنم تقویم خاطراتمو که ورق میزنم حس خوبی بهم دست میده.صفحه های اول: دوستان .خانواده. خوشحالی.

صفحات بعدیش: دوستان جدید . من . تنها . خوشحالی

ورق که میزنم : تنهایی رو بیشتر حس میکنم ولی بازم دوستای جدید و خوبی دارم

صفحات آخر مال احساس غربته .انگار مسافر زمانم . ولی زمانو متوقف کردم . تنهایی موج میزنه. تنهایی و باز هم تنهایی.

چقدر بده دوروبرت پر باشه از آدم ولی اصلا" راضی نباشی از حست. وباز هم خودتو تو تنهاییات غرق شده ببینی!

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت2:24توسط غزاله | |

امروز خیلی ناراحت بود . دیروز بد جوری دلخورش کردم . شاید فکر میکنه چقدر سنگ دل شدم.

کاش میدونست چقدر مهمه واسم. کاش میدونست تو چه برزخی دارم به سر میبرم . کاش میدونست ترس از

آینده نمیذاره خودم باشم.

کاش یکی پیدا میشد میگفت بهم : بابا آینده کیلو چنده الانو بچسب مگه غیر از اینه که امروز آینده ی دیروزه ؟

چقدر تنهام . میدونم اونم تنهاست مثل من . کاش تنهاییامونو میشد باهم تقسیم کنیم. 

زدنه این حرفا چه سودی داره وقتی میدونم....


+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت3:28توسط غزاله | |

 

چقدر دلم تنگه امشب. فکر کردن به چیزی که اصلا" وجود نداره چه سودی داره آخه . یه احساس پوچ که

هر چی سرکوبش میکنی هراز چندگاهی سر باز میکنه  یه مانوری میده بعدم ... 

چرا هیچ وقت به حقیقت نمیرسه ؟ هر بار به این حس نزدیک میشم میبینم فرسنگها ازش دورم.

آخه این احساس نمی تونه حقیقت داشته باشه . خیلی تلاش کردم درکش کنم ولی فایدش چی بوده تا حالا؟

خیلی دلم پره این احساس وجود نداره فقط دلتنگیش میمونه واسه آدم میدونم! 

خیلی سخته به خودت بقبولونی چه حسی داری نسبت به کسی

 ولی این حس حقیقیه ؟ این حسو میتونی همیشه بهش داشته باشی؟ اونم همین حسو به همین

پاکی و صداقت به تو میتونه داشته باشه؟ اصلا" اونم مثل تو فکر میکنه؟

اگه همهی احساست بهش فقط از سر عادت صورت گرفته باشه چی؟

این افکاریه که آدمو میترسونه از نزدیک شدن به این حس!


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت1:38توسط غزاله | |

شبا که از تنهایی می خوای فریاد بکشی

وقتی حرفاتو حس می کنی نمی تونی به کسی بگی

وقتی هیچکسو امین دلت نمیدونی

حس میکنی دیگه میخوای دنیا تموم شه .دنیا  دیگه چه ارزشی داره. دنیا رو نمی خوام . باشه مال همونایی که توش خوشن. باشه مال همونایی که حرف منو نمی فهمن . شاید اگه من نباشم واسه این آدما هم بهتر باشه.

ولی وقتی یه کم با خودت کلنجار میری یا وقتی که چند روزی تو دپرسی سر میکنیو یه کمم افسردگی میاد سراغت میفهمی اونقدرا هم که فکر میکردی نمی خوای دنیا واست تموم شه شاید بشه به جای اینکه منتظر فهمیدن یا نفهمیدن حرفات توسط دیگران باشی میتونی بیخیال شیو همه چی رو مثل یه کابوس زود گذر بدونی . یه نقاب از جنس بی تفاوتی بزنیو خودتو رنگ جماعت کنی  بری قاطی آدما شی

اینجور وقتاست که حس می کنی شاید تو یه فردایی که خیلی هم دور نیست خدا یه تقدیر بهتری واست رقم زده شاید تو اون روز بتونی فقط خودت باشی کسی چه میدونه......

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت12:54توسط غزاله | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت13:30توسط غزاله | |

امروز میخوام واسه دل خودم بنویسم .دیگه تنهایی روم فشار آورده  هر چی به این دل میگم بی خیال مگه تو کتش میره؟ باشه  این دفعه واسه دلم مینویسم که میدونم هر چی هست نامرد نیست.

چقدر غریبو بی کسه این دلم .راست میگه دیگه چقدر باید حرفا رو تو خودش نگه داره صبرم آخه اندازه داره .

چقدر ساده نگهش داشتم که یه وقت کار دستم نده . هر جا خواست  حرف بزنه نذاشتم . حالا هم که دیگه بزرگ شده غصه هاش بازم نمی تونه حرف بزنه  حتی حرف راست!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت13:28توسط غزاله | |